شمارهٔ ۴۴ - و له ایضا
بیا که درد مرا از لب تو درمان استببین که چون سر زلفت دلم پریشان است
گرم به باد دهی، ز آتش تو خاک شومکه خاک پای تو خوشتر ز آب حیوان است
اگر اسیر کمند تو می شوم، چه شوداسیر گلشن رویت هزاردستان است
به یوسف نکنم نسبت ای عزیز! که توهزار یوسفت اندر چه زنخدان است
ترنج غبغب و نار برش اگر بینیمگو ز سیب سپاهان چرا که به ز آن است
تن ضعیف من از مهر عالم افروزشچو ماه یک شبه از چشم خلق پنهان است
مرا ز فندق وبادام می کند گریانشکرلبی که دهانش چو پسته خندان است
غبار خط که نوشتی، به نسخ حاجت نیستمحقق است که خط تو به ز ریحان است
مسوز حیدر بیدل چو عود در مجلسکه همچو نای ز چنگ غم تو نالان است