گنج

شمارهٔ ۴۳ - و له ایضا

نگار عهد شکن بی وفای دوران استبیا و دور رخش را ببین که دور آن است
خطش چو خضر و دو زلفش بسان ظلمات استولی لب و دهنش همچو آب حیوان است
دمی که در نظرم آن نگار دلجوی استشبی که در برم آن راحت دل و جان است
بهار و باده و معشوق و چنگ و بانگ دف استبهشت و کوثر و حور و قصور و رضوان است
کمند زلف تو چون درکشم که دلگیرست؟دهان تنگ تو چون بنگرم که پنهان است؟
به کفر زلف تو ایمان خویش تازه کنمکه کفر زلف توام ماورای ایمان است
کسی که روی بگرداند از تو، بی دین استهر آنکه سجده ی رویت کند مسلمان است
ز بار غصه و باران غم که می باردچه بار بر دل من حاصل است و بار آن است
تو عهد مشکن و پیمان، چو عاشقی حیدرکه یار عهدشکن سخت سست پیمان است