گنج

شمارهٔ ۴۲ - و له ایضا

طریق شب روی- ای دل!- ز دست نگذاریاگر شبی سر زلف بتی به دست آری
شدی که لشکر دولت کنی مسخر خویشولی چه سود که بختت نمی دهد یاری
گهی چو طره به روی مهی پریشانیگهی به سلسله ی دلبری گرفتاری
گهی بسان صراحی ز دیده خون ریزیگهی به یاد لبی چون پیاله خونخواری
چو دف ز بس که قفا می خوری ز چنگ غمشچو چنگ و نی بودت پیشه ناله و زاری
کنار جوی دلا! زین میان چو زنده دلانکه تا مراد دل خویش در کنار آری
به پای مرکب معشوق خویش چون حیدربباز سر به وفا گر سر وفا داری