گنج

شمارهٔ ۳۷ - و له ایضا

بر چهرهٔ او هر که زمانی نگران شدمانند من از مهر رخش بی‌دل و جان شد
یارم به در مسجد نو بر لب جوییآمد چو گل تازه و چون سرو روان شد
بر سینه زدم سنگ و دلم تنگ شد از غمتا از برم آن سنگ دل تنگ دهان شد
در مجمع خوبان که به از حور بهشتنددلدار من آن دارد و دل عاشق آن شد
تا مست شوی از لب معشوقه چو حیدرمی نوش که عید آمد و ماه رمضان شد