شمارهٔ ۳۶ - و له ایضا
ای دل! به جهان معتکف کوی فلان باشدر بندگی حضرت او بسته میان باش
تا نور رخ آن مه بی مهر ببینیای چشم ستم دیده! همیشه نگران باش
گر سنگ زند یار و گرت تنگ کند دلرو در بر آن سنگ دل تنگ دهان باش
تا دیده ی بی دیده نبیند رخ خوبترو همچو من از دیده ی بی دیده نهان باش
ای جان! بربودی دل و رفتی و نشستیلطفی کن و برخیز و بیا در پی جان باش
تا مست لب لعل شکربار تو باشماز لعل خودم باده بده، گو رمضان باش
تا عشق شود حاکم جان تو چو حیدراز جان به جهان عاشق آن جان و جهان باش