شمارهٔ ۳۸ - بهاریات
ساقی! بده آن باده که هنگام بهارستصحن چمن از سنبل و گل چون رخ یارست
نرگس که بود بر کف او ساغر زرینچون نرگس مخمور تو در عین خمارست
وقت گل اگر دست دهد یار گل انداممی نوش که هنگام می و بوس و کنارست
در سینه ی عشاق ز آسیب هواییای سیب زنخدان، تو چه دانی که چه نارست
رخساره ی دلجوی تو یا باغ بهشت استبوی شکن زلف تو یا باد بهارست؟
روی چمن امروز ز مشاطه ی نوروزچون روی نگارین تو پرنقش و نگارست
از باده ملولیم که در ساغر عام استوز گل ببریدیم که همصحبت خارست
بلبل! نه تویی عاشق و دیوانه به تنهابر چهره ی گل عاشق و دیوانه هزارست
حیدر ز هوای سر زلف تو به عالمچون باد صبا دل سبک و شیفته کارست