شمارهٔ ۳۱ - و له ایضا
من عاشق آن سنگدلِ تنگدهانمدلبستهٔ آن پستهٔ شیرین فلانم
خواهم که برش بَرْ بَرِ چون سیم بسایمخواهم که لبش بر لب شیرین برسانم
آیا بُوَد آن روز که در مجلس شادیبنشینم و در صحبت خویشش بنشانم
گه بوسه دهم بر لب شیرین چو قندشگه کام دل از پستهٔ تنگش بستانم
گر کفر دو زلفش ببرد دنیی و دینمور غمزهٔ شوخش بِسِتانَد دل و جانم
من تَرکِ چنان تُرکِ پریچهره نگویمهمچون سر و زر در قدمش جان بفشانم
فریاد که چون حیدر ازین داغ جگرسوزاز هفت فلک میگذرد آه و فغانم