گنج

شمارهٔ ۲۹ - و له ایضا

جانا! دل من چون دهن تنگ تو تنگ استپشتم ز خیال سر زلف تو چو چنگ است
پای دلم از بهر تو در بحر محیط استکام دلم از کام تو در کام نهنگ است
بر حال من زار جگرخوار نبخشیآن دل که تو داری مگر از آهن و سنگ است
خونم بخوری، دل ببری، چهره بپوشیای ماه پری چهره نگویی که چه ینگ است
شکرانه دهم جان و کنم آشتی از نوگر زآنکه ترا با من دل سوخته جنگ است
آن چشم خویش دلکش سرمست جهانگیرترکی است کمان دار که با تیر خدنگ است
از خوی تو بیداد کشد حیدر بیدلخوی تو چه خوبی است مگر خوی پلنگ است؟