شمارهٔ ۲۷ - و له ایضا
عمری است که در عشق تو بی صبر و قرارمآشفتگیی از شکن زلف تو دارم
دین و دل و دنیا همه در کار تو کردمور جان طلبی، پیش تو حالی بسپارم
بیزار مشو از من بازاری مسکینکز چنگ سر زلف تو بازاری زارم
تا روی و خط و قد و بناگوش تو دیدمفارغ ز گل و سنبل و شمشاد و بهارم
رفتم ز میان تا به کناری بنشینمزآن رو که میان تو جدا شد ز کنارم
هیچ است برم ملک جم و نعمت قارونبا آنکه جوی در همه آفاق ندارم
دستی زدم از عشق و گریبان بدریدمباشد که گر دامن کامی به کف آرم
تا لاف انا الحق زدهام بر سر بازاردر عشق تو منصور صفت بر سر دارم
تا از تو نگارین شدهام دور چو حیدررخساره ز عشق تو به خونابه نگارم