شمارهٔ ۲۶ - و له ایضا
امروز که در کوی خرابات الستماز حسرت یاقوت لبت باده پرستم
سجاده و تسبیح به یک گوشه نهادموز کفر سر زلف تو زنار ببستم
ترک سر و زر کردم و دین و دل و دنیادر دیر مغان رفتم و فارغ بنشستم
دردانه طمع کردم و در دام فتادمفارغ شدم از دانه و از دام بجستم
ای مطرب خوش نغمه! بزن پرده ی عشاقوی ساقی وحدت! بده آن باده به دستم
هیچم خبری نیست ز فردای قیامتامروز که چون نرگس سرمست تو مستم
چون من شدم از دست، بگیر از سر یاریدست من افتاده که در پای تو پستم
در عالم وحدت که در آن هیچ نگنجدچون نیستم، ای خواجه! مپندار که هستم
چون حیدر کرار به فرمان محمددر کعبه ی جان رفتم و بتها بشکستم