گنج

شمارهٔ ۲۴ - و له ایضا

تا به شیراز نگارم ز سفر باز آمدراحت روح من خسته جگر باز آمد
ناگه آن ماه پری چهره روان از چشممهمچو سیاره شد و همچو قمر باز آمد
آن صنم نور بصر بود، برفت از بصرموین زمان در بصرم نور بصر باز آمد
همچو پسته من دل خسته نگنجم در پوستکه مرا یار شکرخنده ز در باز آمد
رد مگردان دل حیدر که قبول تو شودخاصه اکنون که به پیش تو نظرباز آمد
دل به مصر دهنت رفت و شد آنجا عاشقچون تواند دل از آن تنگ شکر باز آمد؟
دل من از همه باز آمد و در دست غمتهمچو مستی است که در پیش خطر باز آمد