شمارهٔ ۲۳ - و له ایضا
جانم از آتش آن لعل شکربار بسوختدل چو پروانه بر شمع رخ یار بسوخت
در بر تنگ شکر خال سیاهش مگسی استیا سپندی است که بر آتش رخسار بسوخت
در شب تیره سراپای من بی سر و پاهمچو شمع از هوس صبح رخ یار بسوخت
ای طبیب! از لب جان بخش خود از بهر شفاشربتی ده که دل خستهٔ بیمار بسوخت
در چمن مشعلهٔ آتش گل بر کردندبلبل بی خبر از آتش گلزار بسوخت
تا ز شرم رخ چون آتش تو آب شوداز چمن، گل شد و در کورهٔ عطار بسوخت
پرتو مهر تو یک شعله ی آتش برزدملک جان من دل خسته به یکبار بسوخت
نیست پیدا اثر حیدر دردی کش مستمگر از آتش می بر در خمار بسوخت
حق بود در نظر پیر حقیقت رو عشقهر که منصور صفت بر زبر دار بسوخت