شمارهٔ ۲۲ - فی البدیهه
بت شکرسخن پستهدهان میگذردمَهِ خورشیدرخ مویمیان میگذرد
خلق شیراز! بدانید و نظر باز کنیدکآفت مرد و زن و پیر و جوان میگذرد
تا من از سینهٔ مجروح سپر ساختهاماز دلم ناوک مژگان فلان میگذرد
به ظریفی و حریفی و لطیفی و خوشییار من از همه خوبان جهان میگذرد
تا تو با روز رخ و زلف چو شب میگذریخود شب و روز ندانم به چه سان میگذرد
تو چه دانی که ز عشق رخ همچون روزتشب تاریک چه بر خستهدلان میگذرد
تا بر آن آب حیات دهنت تشنه شدمعمر در عشق تو چون آب روان میگذرد
هرکه او پای نهد بر سر کوی تو شبیچون من سوخته دل از سر جان میگذرد
حیدر عاشق و سودازده از بیم رقیبهر شبی بر سر کوی تو نهان میگذرد