گنج

شمارهٔ ۱۷ - و له ایضا

آب کز دیده روان شد ببرد بنیادمآتش عشق تو چون خاک دهد بر بادم
دیده خون ریز که چون مردم دریایی چشمبهر دردانه به دریای محیط افتادم
مردم از گریه ی من غرقه دریای غمندتا عنان نظر از دست مصالح دادم
بس که در دیده ی خود دجله روان می بینمدر شک افتم که مگر در طرف بغدادم
چون کمر خوش به میان آی که بر دامن کوهکشته ی شکر شیرین تو چون فرهادم
خانه ی دیده ی من جای خیال رخ تستزآن در دیده به روی دگری نگشادم
هر سحر در طلب پرتو خورشید جلالپردهٔ اطلس گردون بدرد فریادم
جستن حیدر وفا از هوس دیدن توترک سر کردم و پا در طلبت بنهادم