شمارهٔ ۱۸ - و له ایضا
تا دل خسته به دست سر زلفت دادمکمر بندگی ات بسته ام و آزادم
آخر ای ماه پریچهره به فریادم رسکز هوایت ز فلک میگذرد فریادم
گر کسی از غم هجران تو شادی طلبدمنم آن کس که به غم خوردن رویت شادم
بیستون ستمت را بکشم چون فرهادزآنکه بی شکر شیرین تو چون فرهادم
با وجود قد رعنای تو همچون سوسنگر همه روی زمین سرو شوم آزادم
پیش از آب و گل خود در ازل از لوح قضاابجد عشق تو آموخته از استادم
با وجود رخ چون آتش و آب خط توبر سر خاک دوان بی سر و پا چون بادم
طالعم از مه روی تو چو حیدر نبودتا من از مادر فطرت به چه طالع زادم؟