شمارهٔ ۱۲ - و له ایضا - مثنوی
چو خورشید رخشنده رخ برفروختدل آسمان را به آتش بسوخت
خرد گفت: رو پیش سلطان عهدکه بالای گردون کشیده ست مهد
که او گوهر بحر شاه ولی استبه گاه وفا و سخا چون علی است
بود شاهزاده، بود تاج بخشبه مردی فزون از خداوند رخش
بزرگ زمین است و شاه زمانپدر بر پدر شاه و صاحب قران
دلیر و سرافراز و بخشنده اوستبه بخشندگی مهر رخشنده اوست
حسین حسن روی حیدر توانبه تدبیر پیر و به دولت جوان
سعادت ازو می شود آشکارچو بویی که آید ز مشک تتار
چو شیران جنگی ببندد کمربه مردی بگیرد جهان سر بسر
چو جدان خود پادشاهی کندز مه حکم تا گاو و ماهی کند
الهی ترا عمر بسیار بادخدای جهانت نگهدار باد!