شمارهٔ ۱۳ - فی مدح سلطان حسین شیرازی
روز نوروز و هوای چمن و فصل بهارخوش بود جام می و بوی گل و روی نگار
از گل و نسترن و یاسمن و سرو و سمنباغ پرنقش و نگارست، زهی نقش و نگار!
بر لب ساغر گل، عکس می شورانگیزبر کف دست شقایق، قدح نوشگوار
گسترانند در اطراف چمن دیبه سبزیا مگر خاک چمن نقش کنند از ژنگار
بلبل از حسرت گل نغمه کند در نوروزقمری از سرو سهی دم زند از موسیقار
تا شود فاش که گل جامه دریده ست سحرعندلیب است و مطوق که بگویند اسرار
چون من از حسرت معشوقه غزلخوان شده اندطوطی و فاخته و کبک در و قمری و سار
بلبل از شاخ گل تازه فغان درگیردکز چه در طرف چمن غنچه نشیند با خار
همچو بلبل بسرا و گل بستان افروزدرد و تیمار رها کن که کشد بوتیمار
گر زند دست چنار از پی شادی چه عجبزآنکه برخاست دگر بوی گل و بانگ هزار
بس که مرغ سحر از عشق غزل می خوانددر چمن سرو سهی رقص کند صوفی وار
گر زنی لاله صفت خیمه ی عشرت در کوهبشنوی قهقهه ی کبک دری از کهسار
مطربا! سوز بود کار دلم، پرده بسازساقیا! باد بود شغل جهان، باده بیار
در چنین وقت که شیراز بود چون جنتدر چنین روز که گلزار شود چون فرخار
عاشق رند بود هر که درآید سرمستزاهد خشک بود هر که نشیند هشیار
خویش باز آر ز بازار، به گلشن بنشینکه نمی خواهم از آن گل که بود در بازار
بوی معشوقه ی من هست ز نسرین ظاهررنگ رخساره ی من گشت ز خیری اظهار
زعفران عکس رخ زرد مرا دید به خوابلاجرم چهره ی او زرد بود چون دینار
با وجود رخ معشوقه و جام می نابهستم از جام جم و ملک سلیمان بیزار
در خمارم چه کنم؟ جام می ام می بایدساقیا! لطف کن و دفع خمارم ز خُم آر
هر کسی را که دلی هست در این موسم گلدر میان چمنی باده خورد با دلدار
چون مدار طرب از باده ی لعلی باشدباده نوش از کف معشوقه و اندیشه مدار
چون بجز باد هوا هیچ ندارد در دستمی ندانم که چرا پنجه گشوده ست چنار
می کند ابر بهاری چو من از حسرت دوستبر سر فرش زمرد، گهر از دیده نثار
در گل زرد و گل سرخ نگر در بستانکین بسان رخ من باشد و آن چون رخ یار
بس که مانند شقایق دل من می سوزدآتش افتاد ز سوز دل من در گلنار
نی که از خاک برون آمد و گویا گردیدده زبانی کند امروز چو سوسن در کار
غنچه از پرده برون آمد و گل خندان شدوز دل بلبل شوریده بشد صبر و قرار
گر بنفشه سر خود کرد گران معذورستزآنکه در خواب چنان شد که نگردد بیدار
بر سر گل ز هوا بید عجب لرزان استکه مبادا که گل امسال بریزد چون پار
از ریاحین گل صد برگ برآرد بستانوز شکوفه ید بیضا بنماید اشجار
ارغوان خرم و گلشن خوش و سوسن دلکشلاله در آتش و گل در تب و نرگس بیمار
ضیمران تازه و خطمی تر و نیلوفر غرقخوش نظر خرم و ریحان کش و عبهر عیار
غنچه در پوست نمی گنجد و خوش می خنددابر سرگشته همی گردد و می گرید زار
چشم بادام اگر تر شود از گریه ی ابردهن پسته بدو خنده کند دیگر بار
عکسی از چهره ی زرد خودم آید در چشمچون ترنج از ورق سبز نماید دیدار
سوسن و سرو چو رخسار و قد دلکش دوستنار و سیب است چون پستان و زنخدان نگار
عالم پیر دگر زندگی از سر گیردروز نوروز چو صنعش بنماید آثار
در خزان بین که ز صنعش عنب رنگارنگخوشه ی گوهر و لعل است که باشد پربار
مبدع صنع، نگارنده ی نه قصر سپهرداور دهر، برآرنده ی روز از شب تار
یک نظر کرد و دو گیتی به دمی پیدا شدخالق خلق، نگارنده ی هفت و نه و چار
این بزرگی و غرور از چه بود در سر ماشاید از دور کنیم از سر خویش این پندار
آفتابی که دو صد ره ز جهان افزون استهست یک نقطه درین گردش همچون پرگار
من که باشم؟ چه کنم؟ خود به چه خوانند مرا؟عاشق سوخته ی گشته ز هجران افگار
تا کند سرو و گل از قامت و رخسار خجلدر چمن سرو گل اندام من آمد به گذار
گفتم: از سیب زنخ گر بدهی شفتالودبه شوم حالی و در پوست نگنجم چو انار
گفت: اگر زرد شوی از غم من چون نارنجباشی از سیب و ترنج و به من برخوردار
گرچه شمشاد و صنوبر قد رعنا دارندقد چون نارون او به ازیشان صد بار
گفتم: ای پسته دهان چون شده ام فرهادتکام من زآن لب شیرین شکر خنده برآر
گفت: چون خسرو اگر شکر شیرین خواهیهمچو فرهاد در افتی ز کمر عاشق و زار
زلف او سنبل تر بود و رخش برگ سمننی غلط رفت که بد زلف و رخش لیل و نهار
بی زنخدان چو سیبش که به از نارنج استکس نداند که مرا در دل زارست چه نار
دیدمش روی چو ایمان و مسلمان گشتمبازش از کفر سر زلف ببستم زنار
گفتم: از وصف تو حیدر غزلی خواهد گفتشاید ار گوش کنی از صنم سیم عذار: