بخش ۵۲ - حکایت به طریق تمثیل
کرکسی ژاژخای بیمعنیبا همایی فتاد در دعوی
گفت کم نیست از تو پایهٔ منزان که مقدار توست سایهٔ من
عاقلی گفتش ای فرومایهنیست آن سایه همچو این سایه
هر که در سایهٔ همای بودنام او سایهٔ خدای بود
وان که در سایهٔ تو راه کندبر سر خود جهان سیاه کند
بر تن توست چون پر و بالیدر خور اوست فر و اقبالی
ماجرای حسود و قصهٔ ماراست مانند کرکسست و هما
وه! چه گفتم؟ تمام لافست اینسر به سر دعوی گزافست این
من هم از حاسدان چرا گفتم؟چون بدند از بدان چرا گفتم؟
چند ازین گونه در خروش شومکاشکی بعد ازین خموش شوم
هین زبان را به عذر باز کنمرو به درگاه بینیاز کنم