گنج

بخش ۵۱ - در خاتمهٔ کتاب گوید

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۳۷ بیت
شکر لله که این خجسته کلامشد به کام دل شکسته تمام
شکر دیگر که تا تمام شدهمجلس‌آرای خاص و عام شده
صفت اوست در زبان همهسخن اوست ورد جان همه
جیب آفاق پر دُرست ازوبغل عاشقان پرست ازو
گر که قلاب شهر صراف‌ستیا خطاگوی شهر حراف‌ست
نتواند شکست مقدارشکه به جان می‌خرد خریدارش
بیت او گر کم‌ست از آن غم نیستشکر باری که معنیش کم نیست
لفظ پاک‌ست و معنی‌اش طاهرچون نگیرد قرار در خاطر؟
معنی خاص و لفظ عام‌فریببرده از خاص و عام صبر و شکیب
الله الله! چه دلپذیرست این!در پذیرش که ناگزیرست این
غایت شاعری همین باشدشیوهٔ ساحری همین باشد
هر که دم زد زبان او بستمسحر کردم دهان او بستم
قلمم میل چشم دشمن شدلیک ازو چشم دوست روشن شد
از سیاهی نمود آب حیاتجان حاسد فتاد در ظلمات
جای رحمت بود بمرد حسودلیک بر جان مرده رحم چه سود؟
جگر حاسد از الم خون بادالمش کم مباد و افزون باد
ای حسود این خیال باطل چسیت؟زین خیالت بگو که حاصل چیست؟
چون تو از عالم سخن دوریهرچه خواهی بگو که معذوری
آن چه مقدور توست معلوم‌ستختم کار از نخست معلوم‌ست
دست بافنده موی اگر بافدکی تواند که موی بشکافد؟
هر کجا هدهد سلیمان رفتبه پر و بال مور نتوان رفت
در بهاران صدای غلغل زاغکی بود چون نوای بلبل باغ؟
یعنی او نیز در برابر توستدر او هم به قدر گوهر توست
این مسلم، تو را به غیر چه کارهر چه داری تو هم بی‌او بیار
دیگری جام شوق نوشیدهتو به دیوانگی خروشیده
دیگری آه دردناک زدهتو به تقلید جامه چاک زده
تا به کی می‌پری به بال کسان؟ناز خوش نیست با جمال کسان
من کنم سکهٔ سخن را نوتو کنی عرض مخزن خسرو
چون تو زین نامه نیستی نامیچه بری نام خسو و جامی؟
حیف باشد که نام دیده‌ورانبگذرد بر زبان کج‌نظران
گرچه شعر تو نظم دارد نامتو ازین نظم کی رسی به نظام
نظم اگر نیست چون در مکنونسهل باشد طبیعت موزون
گرچه ما و تو هر دو موزونیملیک بنگر که هر یکی چونیم
نعل اگر یافت صورت مه نوهست اینجا تفاوتی بشنو
ماه نو سر بر آسمان سایدنعل در زیر پای فرساید
نیست مانند هم سموم و نسیماین یک از جنت‌ست و آن ز جحیم
آن به نرمی چنان که دل خواهدوین به گرمی چنان که جان کاهد