بخش ۲۷ - مناظرهٔ تیر و کمان با یکدیگر
شاه تیری که در کمان پیوستچون فکندش بر آسمان پیوست
تیر چون دید کز جفای کمانماند از دستبوس شاه جهان
بیخود افگند ز آسمان خود رابر زمین زد همان زمان خود را
خویشتن را به قصد جنگآراستبه کمان گفت: ای کج ناراست
از کجی گه بر آتشت دارندگاه اندر کشاکشت دارند
شرم دار از قد شکستهٔ خویشوز میان شکسته بستهٔ خویش
پیری و بهر دستگیری توقد من شد عصای پیری تو
هست بی من بسی شکست تو راکه نگیرد کسی به دست تو را
چون ز تیری و کمان سخن گویندنام تو بعد نام من گویند
پیش بازوی پردلان ننگیبا وجودی که صد من سنگی
جانب خود مکش به زور مرازانکه خواهی فگند دور مرا
داری از دست سرکشی کردنطوق و زنجیر و بند در گردن
خلق پیشت کشند صد ره بیشتو همان پس روی، نیایی پیش
این صفتها طریق پیران نیستلایق طور گوشهگیران نیست