گنج

بخش ۵ - در صفت معراج آن صدر بدر کاینات و مفخر موجودات

۴۸ بیت
تعالی الله! شبی روشن تر از روزچو نوروز جوانی عالم افروز
غلام گیسوی او لیلة القدرهلال طلعت او لیلة البدر
فروزان گشته از مه تا بماهیفزوده آب حیوان در سیاهی
ملایک بزم عشرت ساز کردهکواکب چشم روشن باز کرده
جهانی در شکر بگرفته مهتابز هر جانب جهانی در شکر خواب
در آن خرم شب روشن تر از روزمحمد، آن چراغ عالم افروز
ز بهر خواب راحت بستر انداختبچشم دل نظر بر دلبر انداخت
دلش بیدار و خوابش راحت انگیزکه ناگه جبرییل آمد که: برخیز!
فلک مشتاق و محتاجست امشبشب پر نور معراجست امشب
براق گرم رو گر مست چون برقبیک جستن رود از غرب تا شرق
ز برق روز باران گرم رو ترز ابر نوبهاران نرم رو تر
چو آن عمری که در شادی گذشتهکسی از رفتنش آگه نگشته
بپای آن فلک سیر ملک سانبلند و پست عالم جمله یکسان
فلک در زیر پایش چون زمین پستزمین را خود نداند نیست یا هست؟
چو سالک در پیش رنج سفر نهجهان طی کرده و کس را خبر نه
اگر نه نعل او بودی مه نوگرفتی نه فلک را در تگ و دو
چنین رعنا براق برق رفتاربزنجیر وفا آمد گرفتار
رکابش میل پابوس تو داردعنان خود بدستت می سپارد
خدا را، یک زمان برخیز، برخیز!ز غمهای جهان بگریز، بگریز!
بسی کردی مشرف خاکیان رایکی بنواز هم افلاکیان را
چو آن سلطان عرش آرای بر جستبراقش همچو برق از جای برجست
ز بطن وادی بطحا قدم زدببام مسجد اقصی علم زد
امام جمع آن محراب گه شدوزانجا خیمه اش خرگاه مه شد
ز ماه آن صدر عالی قدر بگذشتعجب صدری! که او از بدر بگذشت
بدامان عطارد چون عطا ریختز کلکش گوهر مدح و ثنا ریخت
ببزم زهره زان شه کرد آهنگکه تاری باشدش زان طره در چنگ
چو رو آورد در مهر و سپهرشبچرخ آمد سپهر از روی مهرش
وزانجا راند مرکب سوی بهرامبپایش توسن بهرام شد رام
چو پیش مشتری بگشاد دیداربجان شد مشتری او را خریدار
جبین بر خاک راهش مشتری سودگه در سر مشتری را سروری بود
زحل آن ماه مهر انوری شدبد اختر عاقبت نیک اختری شد
وزان پس چون قدم زد بر ثوابتبخدمت هر یکی را یافت ثابت
بنات النعش و پروین پیش آنشمعیکی آشفته آمد، دیگری جمع
چو ره بر چرخ اطلس منتهی گشتروان از منتهای سدره بگذشت
ملایک از عقب ماندند صف صفبپابوسش مشرف گشت رفرف
ز رفرف نیز بر عرش برین رفتوز آنجا جانب عرش آفرین رفت
زمان رفت و مکان گرد فنا شدچه داند کس که کی رفت و کجا شد؟
جمالی دید کز گفتن فزون بودکسی چون گوید از بیچون که: چون بود؟
رسید او را ز بحر جاودانیبگوش هوش درهای معانی
درست اینها، ولی سفتن محالستدرین معنی سخن گفتن محالست
چو با او ره نبود آنجا نفس رانشاید دم زد اینجا هیچ کس را
فرس لنگست ورای آمدن نهنفس تنگست و جای دم زدن نه
کسی چون سر حق را باز گوید؟مگر پیغمبر از اعجاز گوید
چو باز آمد که بنوازد جهان راتفاخر شد زمین و آسمان را
رساند از اوج عزت اختری چندز دریاهای رحمت گوهری چند
چه گوهر؟ گوهر درج هدایتچه اختر؟ اختر برج عنایت
الهی، تا در امکان گوهری هستبرین گردون گردان اختری هست
جهان را آب و تاب از گوهرش باد!فلک را آفتاب از اخترش باد!