گنج

بخش ۲۵ - حکایت عاشقی که بتواضع از سنگ ملامت بسلامت باز رست

۱۷ بیت
نمی دانم که خواهی کرد باور؟که شاهی بود در اقلیم خاور
بصورت بهتر از حور و پری بودجمالش آفتاب خاوری بود
بنازم قدرت آن صانع پاککه خورشید آفرید از ذره ای خاک
لبش گاهی که شکر خنده کردینبات مصر را شرمنده کردی
رخش بر آفتاب افگنده تابیدهانش ذره ای بر آفتابی
سر افرازان ز پا افگنده اوهمه شاهان عالم بنده او
گدایی داشت با آن ماه خاورچنان مهری که نتوان کرد باور
همه روز از پیش افتان و خیزانهمه شب گرد کویش اشک ریزان
شبی بر گرد قصر شاه می گشتبآه و ناله جانکاه می گشت
ز درد عاشقی فریاد برداشتز فریادی که آن شب تا سحر داشت
منغص کرد عیش پاسبان رامصدع شد سگ آن آستان را
ز بام قصر شاهی پاسبانیفگند از کین برو سنگ گرانی
در آنحالت که آمد سنگ از آنسویسگی را دید، عاشق، گرد آن کوی
تواضع کرد و از تعظیم خم گشتز بالای سرش آن سنگ بگذشت
گر از راه تواضع خم نگشتیکی آن سنگ از سر او در گذشتی؟
خداوندا، نخواهم سر فرازیسرم، کاش! از تواضع پست سازی
که باشم ساکن کوی سلامتخلاصی یابم از سنگ ملامت