گنج

بخش ۲۱ - حکایت فرهاد که چون جوی شیر و حوض در سنگ خارا جهت شیرین ترتیب داد شیرین را حلقه در گوش خود بسبب همت گردانید

۳۶ بیت
سخن دانان این شیرین حکایتچنین کردند از شیرین روایت
که: روزی در تکلم پیش فرهادلب شیرین شکر بار بگشاد
که: من شیرین و شیرینست ناممز شهد ناب شیرینست کامم
لبم را هست شیر از شهد خوشترکه با هم خوشتر آید شیر و شکر
چو طفلان بسکه ذوق شیر دارمز طفلی تا باکنون شیرخوارم
مذاق شیر با طبعم سرشتنداز آن نام مرا شیرین نوشتند
مرا اکنون هزاران گوسفندستدرین کوهی که چون گردون بلندست
از آنجا تا بدین جا یک دو فرسنگچنان جویی بباید کندن از سنگ
که هرکس هر گه آنجا شیر دوشدلب شیرینم این جا شیر نوشد
چو یابد جوی شیر آخر سرانجامترا از شهد من شیرین شود کام
چو بشنید این سخن فرهاد برجستبسان کوه در خدمت کمر بست
چو بر کوه آزمودی تیشه بر سنگزمین لرزان شدی فرسنگ فرسنگ
ز زخم تیشه اش سنگی که جستیملک را بر فلک شهپر شکستی
چنان آتش فرو جستی ز تیشهکه از کوه آتش افشاندی ببیشه
همانا ز آتش آن کوه اندوهسراسر سنگ آتش بودی آن کوه
زبان تیشه چون آتش فشاندیبحسرت بر زبان خویش راندی
که: چون من تیشه آتش کرده منزلولی او را زبان سوزد، مرا دل
هر آن آتش که او را بر زبانستمرا، بالله، در دل بیش از آنست
دلم را خود چنین باید زبانیکه سوزم را کند روشن بیانی
سبک سنگ گران میکند و میرفتمیان کوه جان میکند و میرفت
ز سنگ خاره ظاهر کرد جوییکه باشد پیش یارش آبرویی
چنان جویی بروی سنگ پرداختکه در روی زمین مشکل توان ساخت
دروگر قطره شیری چکیدیروان تا منزل شیرین دویدی
مرتب ساخت آنجا حوض دیگرشد آن یک جوی شیر، این حوض کوثر
چو شیرین دید صنعت های فرهادزبان بگشاد و گفتا: آفرین باد!
چه جوی شیر و حوضست اینکه کندی؟بشیرینی عجب طرحی فگندی؟
که داند قیمت حوض چنین را؟که دارد غرق حیرت خرده بین را
ستایش کرد و بهر مزد کارشز گوش آورد بیرون گوشوارش
که: یعنی هستم از جان حلقه در گوشز گوشم حلقه را بستان و بفروش
بگفت: ای حلقه حکمت بگوشمبصد جان گر خرندش کی فروشم؟
مرا این حلقه شد طوق ارادتشدم سر حلقه اصل سعادت
از آن ز اهل سعادت گشت فرهادکه همت بست و جوی شیر بگشاد
ز همت سنگ خارا گر نکندینظر بر لعل شیرین کی فگندی؟
بهمت کوه را از پیش برداشتعجب سنگی ز راه خویش برداشت
خداوندا، مرا هم همتی دهوزان سرپنجه ام را قوتی ده
که گیرم تیشه فرهاد در چنگبهمت لعل بیرون آرم از سنگ