بخش ۲ - در صفت توحید حضرت باری عزاسمه
بنامش کردم آغاز، این چه نامست؟کزو دایم زبان من بکامست
زبان را این چه کامست؟ الله! الله!خدا را این چه نامست؟ الله! الله!
بنامش چون زبان بگشود لالهدهانش را پر از در کرد ژاله
نهانی غنچه او را نام بردهکه لب بسته، زبان در کام برده
چه نامست این؟ که کام من همین بسهمه ناموس و نام من همین بس
چو نام اینست ذات او چه باشد؟نظر کن تا: صفات او چه باشد؟
چو اول دست قدرت بر قلم زددو حرف کاف و نون یک جا رقم زد
کف کافی او از عین الطافز کاف آورد بیرون قاف تا قاف
ز شکل نقطه نون هم کماهیپدید آورد از مه تا بماهی
اگر ماهست پیشش در سجودستوگر ماهیست غرق بحر جودست
زهی! صانع، که از مه تا بماهیدهد بر وحدت ذاتش گواهی
صدف را چیست دانی در دهن در؟بود از نکته توحید او پر
بشاخ نی شکر بین: کز ارادتبرآوردست انگشت شهادت
بود هر غنچه بر گلبن دهانیدرو هر برگ گل باشد زبانی
بوقت صبح بگشاید دهان رابشکر او بجنباند زبان را
ازین معنی نباتی شد زبانشوزان بوی گل آمد در دهانش
چمن را کرده پر شبنم ورقهاچه گفتم؟ بلکه پر گوهر طبقها
زهی! شاه عطابخش خطا پوشرفیق هر صفا کیش وفا کوش
جمال آرای معشوقان زیباشکیبایی ده هر ناشکیبا
صلاح روزگار نیک نامانحلاوت بخش کام تلخ کامان
فرخ بخش بهار زندگانینشاط افزای نوروز جوانی
صباح فرخ شب زنده دارانشب عیش پریشان روزگاران
مرتب ساز اسباب سلامتمرقع سوز ارباب ملامت
چراغ افروز بزم می پرستاننشاط افزای می در طبع مستان
فریب آموز چشم فتنه انگیزصف آرای صف مژگان خونریز
ز ابر دیده فیض عالم دلز داغ لاله رویان مرهم دل
ز لطف آسایش دلهای مجروحز قهر آشوب جان و آفت روح
ز قهر و لطف او در حلقه جمعگهی گریان، گهی خندان بود شمع
قصب پوشیده از لطفش نی قندولی میلرزد او را بند از بند
درین بستان سرای شاخ بر شاخنه خایف میتوان بودن، نه گستاخ
مشو مغرور حسن طاعت خویشز طوق لعنت شیطان بیندیش
دل از بیم گنه مخراش و مخروشکه دریاهای رحمت میزند جوش
خوشست از قهر و لطف اندیشه کردنبهم خوف و رجا را پیشه کردن
الهی، گر چه از خود بیم داریمولی از رحمتت امیدواریم
بشارت ده برحمت های جاویدکه بیم ما بدل گردد بامید