بخش ۳۱
آخرت جنّت است یا نار استکشته ات یا گل است یا خار است
دو بود هر یکی ز جنّت و نارگر که اهل حقیقتی هش دار
آنچه معقول از جنان باشدآن بهشت مقربان باشد
حظّ عقلی که بعد ازین دنیاستجاودان جنت ذوی القرباست
ناشی از علم و معرفت باشدلذت آن، مشاهدت باشد
لذّتی چون شهود عقلی نیستذوق عقلی گواه این معنی ست
کُنه آن را به وصف نتوان یافتسندس آری ز پشم نتوان یافت
هست محسوس، جنت دومینبر اصحاب قرب و اهل یقین
حس ایشان نماید ادراکشکند احساس کی هوسناکش؟
دلگشا جنتی ست، بی پایانمتحیر شود خیال در آن
عین حس قوت خیال شودمتجسم در آن مثال شود
یافت قوت در آخرت چو خیالحشم نفس و قدرت متعال
علمها در نظر عیان گرددهر چه خواهش کنی، چنان گردد
هرچه لذت بری ز حور و قصورهمه موجود باشد و مقدور
گر تو حس خیال بشناسیزان قویتر نیابی احساسی
می شود بذر این بهشت خیالخلق نیکو و صالح اعمال
انبیا شمّهای از آن گفتندمجملی گوهر بیان سفتند
گر ببینی مآثر نبویشودت نور چشم و عقل، قوی
هکذا النار قسمت قسمینکشفت کلنا برای العین
زان دو، یک نار، نار معقول استکه به اهل نفاق موکول است
متکبر، وقود آن باشدخانه سوز مکذبان باشد
خوانده در وحی، نار موقده اشجا به جیب وکنار افئده اش
وان دگر نار، نار محسوس استمتجسم همیشه ملموس است
تف این شعله جسم و جان سوزدچو خس، ابدان کافران سوزد
هر دو در عالم خیال بودمتجسم در آن مثال بود
گرچه معقول گفتم اول رابشنو اکنون ز من مفصّل را
عقل و حس را به هم نباشد کاراین به نسبت بود، شگفت مدار
آنچه معقول گفتمش نسبی استبه تبع، فرع عالم عقلی ست
منشا ءش فقد عقل و انوار استعدم علم و کشف اسرار است
خواه از انکار و جحد خیزد آنیا به حرمان ز دولت عرفان
ترک فعل است سلب امدادشفقد علم و حصول اضدادش
عدم قوت هیولانیوآنکه جهل مرکّبش خوانی
اعوجاج سلیقه راکاسدوان رسوخ عقاید فاسد
سلطنتهای نفس امّارهدلخوریهای حرص بیچاره
دل بی علم و معرفت دل نیستکالبد، بی کمال، سوختنی ست
بی هنر دان درخت بی مایهنی ثمر، نی خواص، نی سایه
خشک چوبی تهی، پر از کژدمچه کنی گر نسازیش هیزم؟
المی را که در جزا بیندالمی سخت و جانگزا بیند
عالم عقلیش اگر گفتمحکمت مخفی، از تو ننهفتم
در تقابل به جنّت عقلیاز تشاکل به لذّت عقلی
الم و لذّت از مشاکلت استنسبت عقل، از مقابلت است
چون الم، با عدم رجوع نمودمتصورعدم بود ز وجود
جنت و نار مکتسب باشدصورت رحمت و غضب باشد
الم است آن ولی شعورش نهخبری از خود و قصورش نه
این دو گر در هلاک، مشترک استلیک آسوده، هر یکی ز یک است
آن بلاهت به از فطانت توستوجع این به از امانت توست
وان دگر دوزخی که محسوس استعالم حسرت است و افسوس است
در جدایی ز الفت دنیاوز تعلّق به این فریب سرا
رنج فقدان او فروگیردکه به هر دم، به صد الم میرد
ارتکاب قبایح اعمالاعتیاد کواذب اقوال
ملکات ردیهٔ اخلاقدل نهادن به خلق از خلّاق
انبعاث فساد شیطانیاحتلام نظام سلطانی
همه در نفس، مرتسخ گشتهبه دو صد مار و مور آغشته
نفس چون گشته است کاسب آنصُوَری برزند مناسب آن
متجسم شود در آن عالمصور جمله بی زیاده وکم
هر که امروز، در مظالم مردرفت و با خویش دوزخی را برد
آنچه نفس غریزیش خوانیآن چو افلاج دان و بی جانی
خود به خود برفروختی دوزخاز هلاک و گناه یوم نفخ
این تمکن چو نقش پیدا کردنتواند که ترک انشا کرد
هست پیوسته، تلخ، کام از ویمتأذّی بود مدام از وی
این چنان است، کاندرین مرصدنفس را چون مصیبتی برسد
هر زمانی که آن خطور کندسلب آسایش و سرورکند
متأذّی شود، غم آلودهزهر جانکاه غصه پیموده
نتواندکه یاد آن نکنددل از آن بار غم گران نکند
لیکن اندر شواغل دنیایاد از آن محنت آید، احیانا
شودش بعد یک دو لمحه، ذهولدل به کار دگر کند مشغول
آخرت عکس این جهان باشداز شواغل، نه این، نه آن باشد
عدم شاغل و صفای محلقوت نفس و اجتماع جُمل
ره ندارد در آن، فراموشینه خمار و نه خواب و بی هوشی
می نگنجد هُناک، راح به روحنه سواد شب ونه فتق صبوح
لاجرم تلک اجتباهُ معکآلم النفس قسط لاینفک
لیک از آنجا که نیست این شبهاتنفس را عین سنخ جوهر ذات
عقل، آزادی احتمال دهدگر خدا خواهد، انفعال دهد