بخش ۲۶
سرور آگهان هر دو سراخفته گفته ست خلق دنیا را
بهر بیداری است کوس رحیلخفتگانند سالکان سبیل
چون گرانخواب را کنی بیدارلازم افتد تبدّل اطوار
روح باشد چو تیغ و جسم غلافخفته پیچیده خویش را به لحاف
بالش سر ز زیر هوش کشندوین لحاف بدن ز دوش کشند
هله برجه زجات آخر شداز سیاهی سفید ظاهر شد
هله بردار سر ز خواب غروربین سرافیل می دمد در صور
مردگان زندگی ز سر گیرندصُوَر برزخی به برگیرند
بانگ دیگر ز صور روح فزاصور حشری آورد پیدا
بانگ اوّل که با جهان باشدمرگ جسم و حیات جان باشد
نفخ ثانی بود قیام به حقپایداری به هستی مطلق
اختلافات این هلاک و حیاتز اختلاف مراتب است و جهات
با کمال تباین این جوقجملگی را توجه است به فوق
همه پویان به سوی غایاتندبی نهایات ناقص الذاتند
می نمایند قطع وادی فصلجنبش فرع، راجع است به اصل
جمع گردند سالکان سبیلهمه یک جا به بانگ اسرافیل
چون برآید صفیر یا بشریرخ نماید قیامت کبری
نور قاهر دمد ز مشرق وصلروشنیها کند رجوع به اصل
انکشاف تجلی ابدیبرد از دیده نقص کم مددی
جلوه ی ساقی آشکار شودباده صافیّ و بی خمار شود
برقع پرده های پنداریجلوه ی شاهدان بازاری
همه از پیش دیده برخیزدقامت او قیامت انگیزد
دهر، دامن فشاند از کی و چندخرگهِ آسمان فرو پیچند
رسد از انکشاف آیت نورجمع الشمس و القمر به ظهور
رجعت فرع ها به اصل شودشب هجران صباح وصل شود
مستنیر و منیر جمع آیندمستفیض و مفیض بگرایند
فرق ارواح خیزد از اشباحبگراید نفوس با ارواح
آسمان و زمین کند رجعتبه مقام کمال جمعیّت
شقّهٔ آستین زند تحقیقبه غبار تفرّق و تفریق
عقل را نسبت صور دور استبه هیولی که بحر مسجور است
نور و ذوالنّور، وحدت انگیزدفعل و فاعل به هم در آمیزد
شمس انوار، بی عطا آیدروزِ اِنشَقَّتِ السّما آید
چون دهد جلوه، نور باهر رانار واحد کند عناصر را
طول ابعاد مرتفع گرددعرض احجام ممتنع گردد
مُتعیّن ز بس که مدهوش استکوه خارا چو عهن منفوش است
بحر و بر اتّصال درگیردفوق و تحت، امتیاز برگیرد
ستر برخیزد از حجاب اندیشیوم تُبلی السرائر آید پیش
یوم مجموع و یوم مشهود استقاع صفصف زمین ممدود است
قضی الامر بینهم بالحقفتری کلَّ باطلٍ یزهق
موت عارف، قیامت است و قیامبعد بعث از قبور، حشر عوام
پس حیات خواص متّصل استدر حقیقت ز موت منفصل است
زنده را موت و فوت هرگز نیستحکم مردن به زنده جایز نیست
آنکه جایز بود ورا مردنزندگی مرد راست جان کندن
عارف از موت اختیاری خویشزندگی دید و پایداری خویش
او به دنیا در آخرت باشددر میان کی مباعدت باشد؟
در خور این مفاخرت ماییممی دنیا و آخرت ماییم
گفته مبعوث واجب الطّاعتلاتفرق ببعث و الساعت
نک قیامت منم، جدایی نیستجای تشکیک و سست رایی نیست
روح انسان مدبر صور استخلع و تبدیل آن ز حد به در است
چه به دنیا چه آخرت چه مثالحامل صورت است در هر حال
اولین صورتی که یافت حصولکرد از برزخ مثال قبول
اخذ میثاق از او نمود خدایپس از آن شد بشیر راهنمای
چون تعلق گرفت روح به تناین دوم صورت است تا مردن
خلع اول نمود وشد محشوراز سرای غرور و ظلمت و نور
چون ز گرد بساط جسمانیآمدش وقت دامن افشانی
کرد تحویل در سوم صورتحشر میّت بود در آن کسوت
صورت آن است تا به وقت سوالهم نماید بدل محوّل حال
تا که بعد از سوال هم گیردصورتی درکنار بپذیرد
مدتی برزخی بود محشورتارسد وقت بعث ونفخهٔ صور
هم به کل از مفارق دنیامی کند انتقال روز جزا
تا سؤالی اگر بود باقیچون میش در قدح کند ساقی
ساقی و دُرد را ایاغ آیدهمگی طی شود فراع آید
حشر در صورتی شود پس از آنکه بود در خور جحیم و جنان
اهل نازند جملگی مسؤولبه تقاضای شوم و طبع فضول
ور سؤالی نمانده روز جزاحشر جنّت بود به او زیبا
زان سپس چونکه آیدش به نظرشوق جنّت پر از متاع صُور
هرچه مستحسن آیدش زآنهادر همان حشر او شود پیدا
لایزال این بود به جنت کاردائم الحشر در صور بسیار
چونکه تکرار در تجلّی نیستهر یکی تازه در پی دگریست
متجلی الیه را هم بازنسبتی بایدش نمودن ساز
تا شود مستعدّ هر یک از آنمتجدد شود صور به جنان
در صور حشر بی تناهی رانسبت خاص دان تجلی را
اینهمه بسط ملک سلطانیستاتّساع بساط رحمانی ست
ور تو را چشم تیزبین باشدحالت اکنون هم اینچنین باشد
در تو هر حالتی که یافت ظهوربه همان وصف و صورتی محشور
رودت گر ز سر گران خوابیهر تغیّر که در صفت یابی
حشر آن دم به صورت دگر استکه مناسب به حال ماظهر است
صورت شادی و غمت یک نیستهمچنین شهوت و غضب، شک نیست
باز هنگام طاعت و عصیاندر صور هم تجدد است عیان
وقت مستیّ و وقت مخموریسحر وصل و شام مهجوری
در مقام رضا و تسلیم استدم امّید و ساعت بیم است
هر نفس حشر مختلف داریهرچه صورت گرفت بگذاری
لیک از آن غافلی که هوشت نیستکر و کوری، که چشم و گوشت نیست
غفلت آسوده داردت اکنونکل حزبٍ بما لهم فرحون