بخش ۲۳
فی الوجود الّذی هو المالکاز ازل تا ابد بود هالک
غیر هستی که والی قدم استهر چه هستش گمان کنی عدم است
ذات هستی ست هست و دیگر هیچچون زِه افتاده ای به پیچا پیچ
هر چه دارد نمود، بود دل استجلوه آرایی از شهود دل است
در نوردد چو این فکنده بساطمی کند این تعیّنات اسقاط
ملک حق باقی است الی الآباددامَ دار الوجود وَ الایجاد
فیض حق را بقا بود دایمعین مقبول هم تویی قائم
اثر فیض یافت چون قابلابدیّت ورا شود حاصل
نیستی اراا رهی ز هستی نیستنیستی، مرد چیره دستی نیست
واجب او را که شد وجود از حقلم یزل وجَهه و لم یزهق ¹
عدم، او را نمی شود طارییستمدّ البقا مِنَ الباری
متقوم به عین ذات شودمتجدّد تعیّنات شود
ماقَضیٰ نحبهُ و ما هُو آتهمه باشد تبدّل نشآت
گر گذارد تعیّنی از برباز پوشد تعیّنی دیگر
هر تعیّن که می شود زایلنوبت دیگری شود حاصل
کلک عاقل بود به مَرِّ دهورنقش بند ظهور بعد ظهور
موجهٔ چشمهٔ حیات است ایناتّصال تجلّیات است این
طیّ اطوار دان، تبدّل حالهمچنین طیّ برزخی و مثال
پس از آن است حشر انسانیزال سپس.........
قصّه کوته، به سمع خامه حزینآستین زن که آفتاب است این