بخش ۶ - حکایت
شنیدم تهی دست بی حاصلیشنید این حکایت ز صاحبدلی
که پیری چو برد از زلیخا توانخدنگ قدش حلقه شد چون کمان
عزیزی به ذلّت کشید و به رنجبه ششدر فکندش سرای سپنج
ز باد خزان خشک شد گلشنشنگشتی یکی زاغ پیرامنش
گل افسرده شد، عندلیبی نمانددر ایّام سختی حبیبی نماند
شد آخر پس از عیش ناز ملوکرگش رشته، جسم نزارش چو دوک
گذشت آن جوانیّ و جاه خطیربه مصر اندرش، نام شد گنده پیر
از آن آتش داغ پرور همانبجا مانده بودش شراری به جان
برآورده غم، گرچه دود از سرشولی بود گرمی به خاکسترش
بر آرد ز پا خار را هر کسیخلد چون به دل، کار دارد بسی
به زاری همی گفت و خون می گریستکه مسکین تر از بنده امروز کیست؟
ز هر سو چو بخت دژم در ببستپس زانوی نامرادی نشست
گشود اختر از بسته کارش گِرهعطارد قلم راند و مَه گفت زِه
در آن بی کسی عشق دستش گرفتفرازندگی بخت پستش گرفت
شب تیره بختی برفت از سرشدرآمد چو خورشید یار از درش
ز صبح جوانی برومند شدشب تار غم رفت خُرسند شد
چو صاحبدل این قصّه انجام دادتهیدست سرگشته را کام داد
شراری به خاطر فتادش ز عشقدم گرم او یاد دادش ز عشق
پس از هفته، کارش به جایی رسیدکه خلق از درش یافتندی امید
مرا هم به لب حرف عشق است از آنکه شاید برآرم بهار از خزان
لبم زین ترنّم مسیحا شوددل مردهای شاید احیا شود
روان، دارد از عشق پایندگیکه عشق است سرچشمه زندگی
حزین، از غم دل نوایی بزندل آسودگان را صلایی بزن
تو خامش چو گشتی کس امروز نیستنوازندهٔ ساز جانسوز کیست؟
اگر خامه افکند سعدی ز دستنیِ خوش نوای تو در پنجه هست
بود اختر سعد، یاری دهتزهت تا به گوش و کمان در زهت
و گر می دهد خمسه از گنجه یادنی نغمه سنج تو در پنجه باد
کنی تازه تا خمسهٔ گنجویشرابت کهن باد و رایت قوی