بخش ۵ - جبین سایی خامه بر آستان عشق
چه سان مدحت عشق سازم رقم؟شکافد ز نامش زبان چون قلم
در اینجا قلم حکمت اندیش نیستکه عشق آتش و خامه، نی بیش نیست
بر آنم که آتش به نی در زنمگل شعله چون شمع بر سر زنم
چو پرورده عشقم و خانه زادحق نعمت عشق ندهم به باد
ندارد غم، آتش جگر از حریقنیندیشد از ابر و باران غریق
دل از عشق سرکش به وجد آمدهسمندر برقصد در آتشکده
ز عشق است رخسار خور تابناکبود زنده از عشق، دل های پاک
فزودند مقدار آدم به عشقز حسن ازل شد مکرّم به عشق
به دلگر ز عشقش دری می گشودنفرموده ابلیس کردی سجود
ز عشقت گر افتد شراری به دلبه دریا شود قطره ات متّصل
فروغی به هر دل که از عشق ریختتجلی علم زد، سیاهی گریخت
ندانم کجا عشق را منزل استغبار رهش نور چشم و دل است
شب خفته بختی، کند عشق روزگشاید لوا عشق گیتی فروز
به هر جاست چون مهر، نیک اختریدهد شمع سان زبر تیغش سری
سر از مهر و کینش نیارم برونکه جان بخشد این تیغ آلوده خون
شکفت از دمش لالهٔ باغ دلبه لب ساغر خویش از داغ دل
خوشا ساقی عشق دریا نوالخمار است با وی، خیال محال
سر نه فلک گرم پیمانه اشخوشا حال مستان میخانه اش
گزک از دل خود کند مستِ اوبه دستی ندارد طمع دست او
مکش سر ز بی دست و پایان عشقکه بخشند افسر، گدایان عشق
گروهی سرافراز دنیا و دینفشانده به نقد دو کون آستین
هما شهپران هوای وصالبود خاصشان دولت بی زوال