بخش ۲۹ - حکایت
یکی طعن و تشنیع می زد بسیبه آزاد مرد حقیقت رسی
سخن چین، سخن ها به او باز گفتاز آن ژاژخایی چوگل برشکفت
به شکرانه رخسار بر خاک سودبه یزدان سپاس فراوان نمود
پس آنگه چنین گفت آزاد مردکه می بایدم در جهان فخر کرد
که یاد چو من ناسزا بنده اینموده ست سالار فرخنده ای
به احسان او دل رهین مانده استکه نام مرا بر زبان رانده است