بخش ۲۶ - حکایت
شبی در نشابور مأوای منبه تقدیر فرمانده ذوالمنن
سرتربت پاک عطار بوددلم آگه و دیده بیدار بود
مراقب نشستم چو نیمی ز شبصفا یافت وقتم، صفایی عجب
شنیدم که می گفت آن پیر راهاگر مرد عشقی، مرادی مخواه
چو این حرف ازو گوهر گوش شدز گفتار لب بست و خاموش شد