بخش ۲۳ - حکایت
یکی با کهنسال رنجورگفتکه دادی به میراث خور مال مفت
به صد عجز و زاری ز خواهندگاندربغ آمدت قرص نانی از آن
ندادی پشیزی به مزدور خویشنه بردن توانیش در گور خویش
نه خود خوردی و نه خوراندی به کسنهادی و بر ناقه بستی جرس
به یک عمر بر زر زدی قفل و بندکنون می گذاری که مردم برند
عجب دارم از کار و بار تو منجدا کرده ای حصّهٔ خود کفن
ازین قسمت افتاده ای در وبالکه حسرت تو بردی و بیگانه مال