بخش ۲۱ - حکایت
فرود آمد از تخت شاهی قبادکه عمر است کاه و اجل تندباد
بیاراست پیرایه بخش جهانسریر کیانی به نوشیروان
جوان بود شهزادهٔ شیرگیربه بازو تهمتن، به همّت دلیر
ز نیرنگ ایام نادیده رنجسپه بیکران بود و آماده گنج
فلک رام بود و جهانش به کامزمین زیر فرمان، زمانش غلام
دو پیکر خط بندگی داده بودبه خدمت کمر بسته استاده بود
به دولت جهاندار باهوش و رایخدا بنده بود و خرد آزمای
نبودی سرش پای بند غرورسلیمان، گران سر نباشد به مور
چو بنشست بر تخت فرماندهیره عدل بگزید و رسم مهی
ز عدل قویدست کشورگشایکشید از میان جور، یکباره پای
همایون فرخنده بگشود بالبیاراست ملک و ببخشید مال
شدی تلخ گر عیش یک تن ز خلقگره می شدش آب شیرین به حلق
یکی گفتش ای خسرو دادگربه عدل این چنین کس نبسته کمر
به رنج اندری در رفاه عبادتو را شهریاری که تعلیم داد؟
جهاندار، گفتش به عهد صغرکه بودم به نخجیرگه با پدر
به سنگی سگی را یکی پا شکستبه چُستی قضا نیز بگشاد دست
شکست از لگد پای آن سنگ زنیکی باره، با سُمّ خارا شکن
به تقدیر فرمانده دادگرچه دیدم پس از چند گام دگر
که شد در زمین پای یکران نهاننیامد برون، تا شکست استخوان
چو دیدم به اندک زمان این سه چیزمهیا مکافات را با ستیز
مرا باز شد دیدهٔ اعتبارعجب ماندم ازگردش روزگار
مروّت کشید آستین دلمشد انصاف نقش نگین دلم
برآنم که تا عمر بخشد خدایبرون ننهم از جادهٔ عدل پای