گنج

بخش ۱۷ - حکایت

شنیدم که رندی به امّید سودپدر مرده ای را پسر خوانده بود
طمع دوخت چشمش به مال یتیمپسر را بپرورد رند لئیم
چو بگذشت سالی بران بیش و کمگرفت آن پسر پیش، راه ستم
ره راست بگذاشت آن کج نهادبرافراشت رایت به فسق و فساد
به هم بر زد از فتنه، آن شهر و کویکه بیدادگر، بود ناپاک خوی
دغلباز اوباش را مات کردمساجد ز شومی خرابات کرد
به ده روز مال پدر را بخوردپدرخوانده را هم، زدی دستبرد
طمع پیشه را خانه چون پاک رُفتیکی دخترک داشت، دردانه سُفت
پس آنگه زن رند را هم نهادکشید از زن و در کنیزک فتاد
دل از نیک بختی چنان کنده بودکه ابلیس در حیرت افکنده بود
ازو خانهٔ رند بر باد شدفتور هلاگو به بغداد شد
ز تاراج او، گشت بیچاره عورز دهشت دلش خون و از شرم کور
شد از بار غم سرو قدش دو تابه مرگ خود، آن مبتلا شد رضا
ببوسید پای پسر منحنیکه پیر منی، مقتدای منی
منت گرچه پرورده ام ای جوانحق تربیت از تو دارم به جان
طمع کرده بودم ز نخلت ثمرولی از تو گشتم به عالم سمر
به آن مرده ریگ تو بستم طمعتو بستی چو پاکان مرا بر ورع
طمع در رگ و ریشهٔ من نماندکه دنیا در اندیشهٔ من نماند
ز فسقت نه زن نه کنیزک مراستوگر قصد این بنده داری رواست
اگر پیر من بود، عیسی صفتنیارست کردن، چنین تربیت
درخت طمع کندم از بیخ و بنچو من صلح کردم، تو هم صلح کن