گنج

بخش ۱۴ - حکایت

سیه دل امیری، شبی خفت مستسحر بر سرش سقف ایوان نشست
به کیفر کمر بست استیزه اشنیامد برون استخوان ریزه اش
فقیری در آن شب به صحرا بخفتچو شد روز، آن ماجرا دید و گفت
برین بنده فرض است چندین سپاسکه ایوان چرخ است محکم اساس
ز ویرانی ایمن بود پایه اشفراغت توان خفت در سایهاش
نیرزد به این رنج قصر بلندشبی نیم راحت، سحرگه گزند
ندارم تمنای ایوان و کاخنیم تنگدل، از زمین فراخ
که باران و خورشید پرتوفکننه چون خشت و سنگ است پیکر شکن