بخش ۱ - مختصری از کتاب مثنوی مسمّی به خرابات
ثناهاست پیر خرابات راکه شست از دلم لوث طامات را
عطا کرد ز اندیشه فارغ دلیچو میخانه بخشید سرمنزلی
مرا با مغان همدم راز کردبه رویم در فیض را باز کرد
در ادوار چندی گرم دور داشتدل از کاوش هجر ناسور داشت
سرشکم به رخساره خوناب بوددل از آتش شوق در تاب بود
غم غربتم در دلش کار کردز اغیار فارغ، به خود یار کرد
ز مهرم، به میخانه محرم نمودلبم را به پیمانه همدم نمود
به دست سبو بیعتم تازه شدلبم دشمن جان خمیازه شد
به بر، ذرّه ام مهر تابان گرفترخ گاهیم رنگ جانان گرفت
فشاندم غبار غم دینه رانشان یافتم یار دیرینه را
شرابی لب تشنه ام نوش کردکه از وصل و هجران فراموش کرد