شمارهٔ ۹ - قطعه در نکوهش روزگار خویش
روزگاریست، عقل می کوبدکنج آسایش اختیارکنم
در به روی جهانیان بندمکنج آسایش اختیارکنم
سفر دور مرگ، نزدیک استفکر سامان آن دیار کنم
زر داغی، کنم به کیسهٔ دلگهر اشک در کنار کنم
دست از خوان آرزو بکشمبه همین خون دل مدار کنم
عشق بازی به خویشتن فکنمترک یاران بدقمارکنم
تنگم از شهر، رو به کوه آرمخانه در سنگ، چون شرار کنم
لیک چون کارها به دست خداستنتوانم به خویش کار کنم
زین سپس فرصت از خدا طلبمدیده در راه انتظار کنم