شمارهٔ ۶ - قطعه دربارهٔ صبر و شکیبایی
شب گذشته، فتادم به خاک کوچهٔ غمهزار مرحله، ز آرامگاه راحت دور
دلی دیار محبّت، تنی خراب ستملبی محیط شکایت، سری لبالب شور
ز گریه هر رگ مژگان چو ابر دریابارز ناله هر سر مو، گشته بود محشر صور
گسسته تار امیدم فلک به زور ستمشکسته جام مرادم فلک به سنگ فتور
که ناگهان، سرم از خاک برگرفت کسیکه بود گرد رهش توتیای دیدهٔ حور
شمیم گلشن کویش، عبیر جیب وفانسیم پرتو لطفش چراغ بزم حضور
به مژده گفت:که ای خانه زاد خسرو عشقخرابهٔ دلت از فیض دوستی معمور
چنین که هر قلم استخوانت ناله سراستمدار، کلک بلاغت شعار را معذور
به گریه گفتمش، ای مونس شکسته دلانبه روزگارتو، ویرانهٔ وفا معمور
سخن چگونه سرایم؟ نفس چگونه کشم؟دلم پر آتش و چشمم پر آب و بختم شور
نهفته گفت به گوش دلم که ناله خطاستاگر شکور نیی، در بلیّه باش صبور