شمارهٔ ۲ - داستان گاو و مسجد
یکی از اهل ورع، گاوی راجانب مسجد آدینه بخواند
که بیا همره من تا مسجدگاو از دعوت عابد درماند
گفت با خود که شگفتی ست شگرفهیچ عاقل سخن این گونه نراند
سنّت و فرض، به من فرمان نیستگهر ذکر نیارم افشاند
نتوانم که دهم بانگ نمازمی نیارم ورقی قرآن خواند
نه امامت، نه خطابت دانمسخن از وعظ، نیارم شنواند
گاو را هیچکس از مسجدیاننه به منبر، نه به محراب نشاند
از پی دعوتم این مرد خدایبی سبب نیست که این مژده رساند
آب از چاه کشیدن دانمزیر این بارگران باید ماند