شمارهٔ ۱ - در توسل به حضرت خاتم الانبیاء (ص)
یا خاتم النبییّن، غمخوار عالمی توپیش تو چون ننالم؟ از جور آسمانی
از عرض شکوه هرچند، خالی نمی شود دلاز من سخن طرازی، از خامه خون چکانی
ناید نهفتن از من، با لطف شامل تورازی که می نماید، در سینه ام سنانی
دیرینه شد چو مخلص، در حضرت است گستاخنتوانم از تو کردن، اسرار دل نهانی
همچشم کوثر از توست، پیمانهٔ املهالبریزگوهر ازتوست، گنجینهٔ امانی
ماهیچهٔ لوایت، آرد به درع و خفتانکاری که می کند مه، با پیکر کتانی
فریادرس خدیوا، بیداد بین که کرده ستهندوی چرخ ما را، تاراج ترکمانی
دور از حمایت تو، دور سپهر بشکستپشت خمیده ام را، از بار زندگانی
بالین و بستر من، خشتیّ و بوریایی ستاین است در بساطم، ز اسباب این جهانی
از نقد در کنارم، رنگ طلایی ای هستز الوان نعمتم نیست، جز اشک ارغوانی
بگسسته الفت من، از خیل بی وفایانپوشیده همّت من، چشم از نعیم فانی
آواره همچو من نیست، خاکی نهاد دیگرتا این کهن بنا را، افلاک گشته بانی
ده سال شد که در هند، عمرم به رایگان رفتزین سان کسی نداده، بر باد زندگانی
دم سردی زمانه، خرم بهارم افسردعریان تن است نخلم، از باد مهرگانی
ای سر غبار راهت، زان خاک سرمه واریخونبار دیدهام را، بفرست ارمغانی
جایی که نور رویت، گلگونه برفروزداز ذره کمتر آید، خورشید خاورانی
در خون نشسته دارد، هند جگر فشارممن داد شکوه دادم، باقی دگر تو دانی
نه قوّتی که آیم تا خاک آستانتنه طاقتی که سازم، با حرقت چنانی
از باد سرد مهری، شاخ خزان رسیدهرخساره در زریری، ز اغصان ضیمرانی
نفس بلند همّت، تاکی کند تحمّلبا طعنهٔ اراذل، با نخوت ادانی
در سومنات دهلی، مدح تو می سرایمزان پیشتر که آید، بلبل به زندخوانی
هر فردی از مدیحت، باشد حدیث منزلمن اسرت المعلّی، من سرحهٔ المعانی
هر سو صریر کلکم، طبل سکندری زدتا گشت در هوایت، سرگرم مدح خوانی
بنگر به مایه داری، نیسان خامه ام راجز من کسی نیارد، زین سان گهر فشانی
بر خاک عجز ریزد، سرپنجهٔ تهمتنچون خامه ام گشاید، بازوی پهلوانی
لب برگشا و گوهر، در جیب بحر و کان کنکف برگشا و بفشان، صدگنج شایگانی
از داغ مهرت امروز، محفل فروزِ دهرمکمتر دهد چو من یاد، آثار باستانی
از مصرعی توان یافت، طبع هنر طرازمجان را به تن نباشد، این جودت و روانی
هرگز نداشت حسان، رطب اللسانی منهرگز نکرد سحبان، این معجز البیانی
از صولت مدیحت، ملک سخن گرفتهگردن فرازکلکم، با چتر کاویانی
گر رخصت تو باشد، از لخت دل نمایممستان معنوی را، تا حشر میزبانی
قدر سخن بلند است، زیرا که دارد آبادتا حشر سروران را، قصر رفیع شانی
از معجز سخن ماند، روح اللهی به عیسیموسی کلیمِ حق شد، از فیضِ نکته دانی
شدکاخ ملک و ملت، ازکلک نکته پرورمستهدم المفاسد، مستحکم المبانی
از عنصری بود نام، شاهان غزنوی رااز گنجوی بود یاد، بهرام شاه ثانی
آن آل بویه رفتند، امّا به روزگاراندارد روانشان شاد، مهیار دیلمانی
سلجوقیان گذشتند، امّا ز انوری ماندنام بلند ایشان، بر لوح این جهانی
دور اتابکان رفت، امّا کلام سعدیپرورده نامشان را، با آب زندگانی
ذکر اوبس باقیست، از نکته های سلماننام تکش دهد یاد، خلّاق اصفهانی
شاه مظفری را، نسلی نماند لیکنهر مصرعی ز حافظ، شد شمع دودمانی
راه سخن نبودی، در حضرتت حزین رااز عفو اگر نبودی، امّید طیلسانی
کلکم ز فیض لطفت زانسان به جلوه آیدکز جنبش بهاران، شمشاد بوستانی
تا سرفراز کرده ست، نام تو خامه ام رابا گوی مهر دارد، دعویّ صولجانی
بر صفحه ام بنازد، جمشید و نقش خاتماز خامه ام ببالد، ارژنگ و کلکِ مانی