شمارهٔ ۱۸ - حال ابنای زمان
حیرتی دارم حزین از حال ابنای زمانکودنی چند، از چراگاه کمی و کوتهی
پوزهء دعوی گشاده ستند در میدان لافمبتدی ناگشته، چون گشتند یا رب منتهی؟
دیده از بینش معرا، سینه از ادراک پاکقلب از جان بی نصیب و صورت از معنی تهی
نیروی موری نه و با شیرمردان در مصافرتبهٔ کاهی نه و در جلوه با سرو سهی
غول صحرای غوایت دیو کهسار هواکور مادرزاد جهل و خضر راه گمرهی
موج را کرده خلاص از خجلت سرگشتگیقطره را آورده بیرون از حجاب بی تهی
معنی کامل عیاران خرد را کرده مسخدر دکان معرفت، قلاب زر ده دهی
جز تکبر فهم ناکرده ز ما و انماغیر های و هو ندانند از ضمیر هو و هی
خامه ز ایشان در عذاب و صفحه ز ایشان در و بالبی حصول درک معنی از خهیّ و از زهی
مردم آرایند و شرم این و تمیز و فهم اینمی نخواهد دید دنیا، بعد ازین روی بهی