شمارهٔ ۸۹۳
راه دل و دین را زدی ای طرفه صنم، هایمژگان تو خواباند به ما، تیغ ستم های
آوارهٔ کوی تو ندانم به چه حال است؟یعنی دلم، آن کافر گم کرده صنم، های
صبر من و تمکین تو، ای عهد فراموشما را و تو را ساخته بیگانه ز هم، های
سرو تو صلایی به شهادت طلبان زدخود را برسانید به این پای علم، های
با فیض کریمان کف محتاج حریف استمحرومی چشمم، عجب، ای خاک قدم، های
افتاده به دل، زخم به بالای هم از توای غمزه، مبادا شکنی قدر ستم، های
امروز به پیچ و خم آزادی خویشمیاد تو به خیر، ای شکن زلفِ به خم، های
تار نفس من به گلو، قید اسیریستاز حلقهٔ دامم برهان، وحشت رم، های
زاهد، خبر از ریزش مژگان منت نیستدامان تری دارم ازین ابرِ کرم، های
فیض عجبی یافتم از پای خم میای سایه نشینان گلستان ارم، های
دل، بتکدهٔ ما و ادب سجده بَرِ اوستای ناصیه سایانِ حرمگاه صنم، های
ما برهمنان را، همه جا طور تجلّی ستاز یار نداری خبر، ای شیخ حرم، های
سامان خودی نیست به کف یک پر کاهمشرمندهٔ هستی نکنی، های عدم، های
مرغ دل ما در پی پرواز فراغی ستتا چند تپد در قفس شادی و غم، های
در بزم، حزین این همه خاموش چرایی؟شوریده نوایی بزن از نای قلم، های