شمارهٔ ۸۹۲
چو فرهاد ار به تیغ بیستون مردانه آویزیز بی تابی، به برق تیشه، چون پروانه آویزی
به جانبازی اگر چون کوهکن، شیرین شود کامتبه شیرینی جان خویش،کی طفلانه آویزی؟
سبک روحانه از خویشت برد گر نالهٔ بلبلچو بوی گل، به دامان صبا، مستانه آویزی
کنشت و کعبه را قندیل و ناقوس از رواق افتددلم را گر به طاق ابروی بتخانه آویزی
برون آر از شمار پاره های دل سری چون منچرا زاهد به گردن سبحهٔ صد دانه آویزی؟
درین ره گر می روشن، چراغت پیش پا داردعصا بگذاری و در لغزش مستانه آویزی
به نقد جان خریدارند درد عشق را مردانبه درمان تا به کی، بی درد! نامردانه آویزی؟
دل بی درد اگر خواهی، خروش ناله ام بشنوچو غفلت پیشگان تا کی به هر افسانه آویزی؟
وصیت با تو ای پیر خرابات مغان دارمپس از من خرقه ام را بر در میخانه آویزی
مکافاتی ندارد دشمنی از دوستی بهترتو بی پروا چرا با دوستان خصمانه آویزی؟
اگر دانی چه مقدار از غم هجران پریشانمبه آل زلف، این دل صد چاک را، چون شانه آویزی
ز ناز از چشم شوخت گر نیفتد اشک غلتانمچو من بر تار مژگان خود، این دردانه آویزی
به یادت آید آیا دست دورافتادهٔ عاشقبه دامان خود، آن روزی که بی تابانه آویزی؟
به میدانی که گردد جلوهٔ نازت شکارافکنسر خورشید بر فتراک، بی باکانه آویزی
دلم شوریدهٔ زلف پریشان است، می بایدکه این زنجیر را، برگردن دیوانه آویزی
اگر بینی حزین امشب، که در ساغر چه می دارمگذاری سبحه را از دست و در پیمانه آویزی