گنج

شمارهٔ ۸۹۴

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ادهکنی۷ بیت
خاطر از دردسر بیهده آزاده کنیسر اگر در ره رندان دل افتاده کنی
لوحت آخر اجل از نقش خودی ساده کندحالیا مصلحت آن است که خود ساده کنی
همچو گل می رود از کف به نسیمی، هشداربرگ عیشی که به صد خون دل آماده کنی
صوفی، ار می نکشی، ساغری از ما بستانتا مگر آب رخ خرقه و سجاده کنی
ساقی، از دست کریم تو چه کم خواهد شدچون سبو، خود به گلوی من اگر باده کنی؟
تازه شمشاد من، از خانه به گلشن بخرامجلوه ای تا به تذروان چمن زاده کنی
واله حسن بیان تو، جهانی ست حزینزیبد ار ناز به این حسن خداده کنی