شمارهٔ ۸۸
به سر گسترده دارد ظلّ عالی، خیل نازش رامخلّد باد یا رب سایه، مژگان درازش را
فسون عاشقیّ ماست با خال و خم زلفشکه بازی می تواند برد، مار مهره بازش را؟
قبول سجده را لازم بود، محراب ابروییبه کیش من قضا باید کند زاهد نمازش را
هنوز آن شمع بی پروا، نبودش محفل افروزیکه از دل داشتم پروانهٔ سوز و گدازش را
برد عشّاق را فریاد من تا کعبهٔ کویشحدی شد ناله ام، صحرا نوردان حجازش را
من و نقش قدم، درکوی او زادیم، هم طالعسرا پا یک جبین سجده ام، خاک نیازش را
به دلتنگی خوشم کز پرده بر ناید غم عشقشچو بو، در پرده پنهان کرده ام از رشک، رازش را
مرصع کار، از لخت دل شورنده سر دارمشکن های پریشان طرّهٔ سنبل طرازش را
ندارم شکوه در راه محبّت از سر خاریبه پای بی خبر طی کرده ام شیب و فرازش را
هوس دارد که سازد تار جان پیوند هر مویشاگر محمود می برّد سر زلف ایازش را
حزین از ناله خامش گشت و تحسینی نفرمودیبه این جادودمی ها، خامه افسانه سازش را