شمارهٔ ۸۷۶
دو خصم داده به هم دست و این فگار یکییکی تو دشمن جانیّ و روزگار یکی
به خون من دو زبردست، هم زبان شده اندنگاه مست یکی، چشم میگسار یکی
دو فتنه گر به کمین دل رمیدهٔ ماستکمند طره یکی، زلف تابدار یکی
یکی، دو کرده غمم را فریب وعدهٔ توبلای هجر یکی، درد انتظار یکی
نه در دلی و نه در دیدهٔ خراب مراازین دو خانه، نیامد تو را به کار یکی
نیم به هجر تو تنها، دو همنشین دارمدل شکسته یکی، جان بی قرار یکی
به عندلیب چمن نوبت فغان نرسدحدیث جورت اگر گویم، از هزار یکی
کنون دو سلسله جنبان بود جنون مراخط عبیر شمیمت یکی، بهار یکی
خدنگ های تغافل خطا نمی گرددز شست غمزه ات، ای نازنین سوار، یکی
گدا و شاه به تنهایی از جهان رفتنددرین دیار، به یاری نشد دچار، یکی
به دهر، الفت و انصاف نیست یاران رایکی حریف نشاط است و سوگوار، یکی
زگرد حادثه میدان روزگار پر استخدا کند که برآید ازین غبار، یکی
ز بزم وصل، حزین این قدر خبر دارمکه بیخودانه، سرم داشت درکنار، یکی