شمارهٔ ۸۷۷
حیران لقایی شدم امروزکه دانیباقی به بقایی شدم امروز که دانی
یار آمد و جان گشت فدای قدم اوقربان وفایی شدم امروز که دانی
فیض نظر پیر خرابات، بنازمخاک کف پایی شدم امروز که دانی
زنگ تن، از آیینهٔ جان پاک زدودمیعنی به صفایی شدم که امروز که دانی
بگرفت مرا از خود و خود را به عوض دادممنون عطایی شدم امروز که دانی
از شرک دویی، ترک خودی کرد خلاصماز خود به خدایی شدم امروز که دانی
کوته نظری حلقهٔ بیرون درم داشتمحرم، به سرایی شدم امروز که دانی
فقر شب هستی، چو گدا دربدرم داشتآسوده به جایی شدم امروز که دانی
از شیوهٔ آن حسن، خبردار نبودممفتون ادایی شدم امروز که دانی
هر پرده که نی راست، حزین از دم نایی ستبیخود به نوایی شدم امروز که دانی