گنج

شمارهٔ ۸۷۵

با یار گفتم از غم بسیار، اندکیگفتا که هست حوصله درکار، اندکی
تاکی به ناز، دیده فروبستهای ز من؟یکبار دامن مژه بردار، اندکی
گفتا نگه به خواب بهار تغافل استاز ما بپوش دیدهٔ خونبار اندکی
گفتم فغان من نگذارد تو را به خوابگفتا گلوی ناله بیفشار اندکی
ای مطرب ستم، بزن آهسته زخمه رانازکتر است دل، ز رگ تار، اندکی
ای ساقی صفا، به قدح ریز باده راتا از خرد، شویم سبکبار اندکی
بستم کمر ز شوق تو در راه برهمنماند به تار زلف تو زنار، اندکی
ناز وکرشمه، در دل بلبل شکسته استبو برده است تا ز تو، گلزار اندکی
بسیار دیده ام خم و پیچ زمانه رامشکل فتاده با تو سر و کار، اندکی
باشد نخست مشکلم این کز فراق توطاقت نمانده در دل بیمار اندکی
حیرت ز خویش می بردم در وصال توگر وارهم ز حسرت دیدار اندکی
ما هم روانه ایم به دربای بی کنارای سیل اشک، پای نگهدار، اندکی
از راه دور آمده ام، در دیار تنجان، پشت داده است به دیوار، اندکی
خوشتر حزین ، که در غم دیرینه تن زنمبی صرفه گو بود لب اظهار، اندکی