گنج

شمارهٔ ۸۷۴

قافیه: رباشی۷ بیت
توکز رخ شمع طور و چشم جان، نور نظر باشیچه خواهد شد سرت گردم، شب ما را سحر باشی؟
دو عالم از فروغ روی او، یک چشم بینا شدنبینی روی هجران را، اگر صاحب نظر باشی
سروش مقدم جانان رسید، از بال پروازتمرا ای هدهد جان زنده کردی، خوش خبر باش
برآ از خود، فضای بیخودی را هم تماشا کنچرا چون برق، درقید حیات مختصر باشی؟
سَرِ پایی بزن مستانه، سامان دو عالم راچرا از فکر صندل، در خمار دردسر باشی؟
پریشانی بود موج خطر، پرشور دریا راکنی گردآوری گر قطرهٔ خود را، گهر باشی
حزین ، افشاندن دامن، ندارد این قدر کاریبرای خردهٔ جان، چند لرزان، چون شرر باشی؟