شمارهٔ ۸۵۶
بکش خون دلم تا مستی بی دردسر یابیگل داغ مرا بو کن، که بوی عشق دریابی
عیار حسن را آیینهٔ حیران، کند کاملمگردان از نگاهم رو، که اکسیر نظر یابی
نهان زخم دلم را در نمکزار تبسّم کنکه از تیمار حسرت پروران اجر دگر یابی
بیا در دیده تا بینی، رساییهای ضعفم راسر نظّاره را، در دامن مژگان تر یابی
در آن وادی که من افشرده ام، پای تحمّل رادل آواره، از ریگ بیابان بیشتر یابی
ره دور و دراز بیخودی، منزل نمی داردنشان را پی سپر بینی، خبر را بی خبر یابی
خیال زلف و رویی را، خلیل آتش دل کنکه نسرین تا گریبان، موج سنبل تا کمر یابی
رگ افسرده را با یاد مژگانی حوالت کنکه آب زندگی، از جویبار نیشتر یابی
اگر ای ابر، داری در نظر همراهی چشممبهارگریه ام را، در سمن زار سحر یابی
به مستی بی گزک منشین، بکن دستی به مژگانمکه در هر قطره اشک شور من، لخت جگر یابی
حزین از خود بیفشان دامنی، سیر دو عالم کنسبکباری اگر چون بوی گل فیض سفر یابی